
از خواب که بیدار شد'افتاب دست و پایش را از اطاق جمع کرده و داشت از پنجره بیرون میرفت.بالشت زیر سرش از عرق خیس شده بود.بلند شد و از یخچال بطری اب برداشت و لیوان اب را تا ته سر کشید.ابی به صورتش زد و دکمه کامپیوتر را فشار داد.همینکه صفحه کامپیوتر باز شد چراغ چشمک زن مسنجر را دید.برادرش مهدی تماس میگرفت.مهشید با خودش فکر کرد امروز زودتر تماس گرفته.مهشید چند ماهی بود که تا اماده شدن اپارتمانشان'در خانه پدر زندگی میکر.مهدی هم که مدتها بود همسر و فرزندانش در کشور دیگری زندگی میکردند'به تنهایی در شهری دیگر زندگی میکرد.شهری که نوشین و زهره 'دو خواهر دیگرشان هم در انجا زندگی میکردند. مهشید روی شروع ...
ادامه مطلب