مهشید روی شروع مکالمه کلیک کرد.مهدی کمی از این در و ان در حرف زد و ناگهان گفت:برای ناها قورمه سبزی درست کرده بودم.تنهایی به دلم نمینشست.زنگ زدم نوشین هم بیاد.هر چه گفتم نوشین گفت اوووووه از این سر شهر بیام اون سر شهر برای یک قورمه سبزی.!خلاصه من هم میلم نکشید بخورم.
مهشید میدانست که مهدی دستپخت خوبی دارد .از اول ازدواج هفته ای دو سه روز پخت و پز بعهده خودش بود.حالا هم که سالها بود به بهانه ای همسرش رفته بود و با فرزندانشان زندگی میکرد.البته تمام هزینه ها را مهدی پرداخت میکرد اما حتی نمیدانست در کدام شهر زندگی میکنند.معمولا یکی از بچه ها پول میگرفت و برای بقیه میفرستاد.
تمام شب مهشید به وضعیت برادر بزرگش فکر کرد.به تنهائیش' به وفاداریش که از نظر مهشید بیمورد بود.میتوانست جدا شود و زندگی نرمالی برای خودش ترتیب دهد.
صبح مهشید دیر از خواب بیدارشد.تا کمی وسایلش را مرتب کند و چند صفحه ای کتاب بخواند'ظهر شده بود و برای ناهار صدایش کردند.تازه غذایش را تمام کرده بود که خدمتکار پدرشان امد و دختر و پسر مهشید را صدا کرد و گفت سوال درسی دارد.
مهشید از اشپزخانه بیرون رفت و همین که خواست بطرف راهرو بپیچد 'صدای خدمتکار پدرش را شنید:
صبح تموم کرده.چطوری به اقا بگیم.
وارد راهرو که شد'پسرش پیش امد و دستانش را دور شانه مهشید حلقه کرد و به ارامی گفت:
مامان.دایی مهدی
مهشید انگار بقیه حرفها را نمیشنید.در میان ناله ها وزاریها شروع کرد به برنامه ریزی برای ختم.مهدی را باید در شهر پدری دفن میکردند.
فردا نوشین سرتا پا سیاه پوش نشسته بود و برادر برادر میکرد.خواهر زنهای مهدی هم پدر مهدی را دوره کرده بودند که از او دستخط بگیرند که از سهم ارثش گذشت میکند .مهشید ناباورانه این صحنه ا را تماشا میکرد و فکر میکرد به اخرین روز خودش