
از اوایل بهمن ماه از خانه بیرون نرفته بودم.کارهای عقب مانده زیادی داشتم.دندانی که شکسته بود و باید عکسبرداری میشد، برنامه فیزیوتراپی، چک چشم پزشکی و ...کرونا موجب شد که همه کارها تعطیل شود.دو سه روز...
ادامه مطلب
سالگرد فوت یکی از برادر ها بود.زنگ زدم منزل پدر.تلفن جواب نمیداد.به تلفن همراه خانمی که از پدر نگهداری میکند زنگ زدم.گفت در درمانگاه هستند و پدر حالش خوب نیست.روز بعد او را در سی سی یو بستری کردند.دچا...
ادامه مطلب
این وبلاگ روزها کلمه حس نوشتن ندارم.به هر موضوعی برای نوشتن فکر میکنم'ذهنم میرود دنبال مسائل روز.گرانی'بیکاری جوانها' حقوقی که ده در صد اضافه شده و اجناسی که سی چهل در صد و گاهی صد در صد گران شده اند.فکر اینده بچه ها و اینکه بالاخره چه میشود.هر روز خبر یک اختلاس و سوء استفاده وو احتکار. خسته ام.خیلی خسته ام.دلم کمی ارامش میخواهد....
ادامه مطلب
سالهایی که شاغل بودیم'در سا عت ناهار'همکاران که اکثرا هم از خانمها بودند'از وضع زندگیشان حرف میزدند.درد دل میکردند'مشورت میگرفتند و گاه مقایسه میکردند.هر کس لباس نویی میخرید'دیگران خبردار میشدند.اگر لباس اداری بود که در اداره پوشیده میشد و بقیه میدیدند.لباسهای ساده را هم گاه بهم نشان میدادند.از اینکه برای فرزندانشان چه خریده اند'همسرشان چه خریدی داشته یا حتی خریدهای مادر شوهر و خواهر شوهر و خواهر هم صحبت میکردند.اکثرا در سال دو سه دست مانتو شلوار و دو کیف و کفش برای اداره میخریدند. از نحوه مدیریت خانه همدیگر هم کم و بیش خبر داشتند.میدانستند که خانم میم. اهل خرید خانه نیست.خانم دال خریدهایش را ...
ادامه مطلب
امده بودم بگویم حالم خوب است'اما تو باور نکن.یکی میگفت وقتی هوای دل ادم بارانیست'دلش شانه های مادرش را میخواهد.شانه های مادر هیچوقت برای گریه های من نبود.خیلی زحمت میکشید 'همه چیز همیشه اماده بود'جز اغوشش.دنیا هم برای من این روزها همین شده.لقمه نانی و سقفی هست'اما اغوش دنیا ترا پس میزند.روزگاری مثل ...
ادامه مطلب