
مطالب ادبی و اجتما عی سالهاست که پاییزها برای من ،روزهایی پر مشغله تر وپر خرج تر است.بعضی از مایحتاج منزل را چند سال است که عمده میخرم.ااگر آبلیمو،رب انار،یا آبغوره لازم داشته باشیم،اواخر تابستان و اوایل پاییز ،زمان سفارش دادن این خوراکی هاست.چند سال است برنج را عمده میخرم.زمان برداشت برنج در منطقه ما هم اواخر تابستان است.معمولا بعضی از مواد غذایی یا حتی غیر غذایی را با خواهر ها مشارکتی میخریم و معمولا هم سالهای اخیر این منم که پیگیر هستم.گردو و بادام و...
ادامه مطلب
سالی که گذشت، سالی پر از حادثه بود.کرونا هم وضعیتی ایجاد کرد که همه مشکلات قبلی کم رنگ شونداین روزها حس میکنم به همه مردم دنیا وصل هستم.علاوه بر اینکه در اکثر نقاط ایران و بعضی از کشورها، اقوام و دوست...
ادامه مطلب
از اواخر بهمن ماه یا شاید از اوایل اسفند از خانه بیرون نرفته ام.قرار بود بروم فیزیوتراپی و دندان پزشکی و چند کار دیگر انجام بدهم که شیوع کرونا همه کارها را معلق گذاشت.با داشتن بیماریهای زمینه ای ، جر...
ادامه مطلب
دو روز است که در گروهها و پیج های مختلف تبریکات روز زن و روز مادر را میبینم.گرچه خدا را به خاطر نعمت مادر شدن و تجربه این حس زیبا ، شکر میکنم، اما تما تبعیض ها و ظلم هایی که به خاطر جنسیت بر من گذشته ...
ادامه مطلب
سالگرد فوت یکی از برادر ها بود.زنگ زدم منزل پدر.تلفن جواب نمیداد.به تلفن همراه خانمی که از پدر نگهداری میکند زنگ زدم.گفت در درمانگاه هستند و پدر حالش خوب نیست.روز بعد او را در سی سی یو بستری کردند.دچا...
ادامه مطلب
این وبلاگ روزها کلمه حس نوشتن ندارم.به هر موضوعی برای نوشتن فکر میکنم'ذهنم میرود دنبال مسائل روز.گرانی'بیکاری جوانها' حقوقی که ده در صد اضافه شده و اجناسی که سی چهل در صد و گاهی صد در صد گران شده اند.فکر اینده بچه ها و اینکه بالاخره چه میشود.هر روز خبر یک اختلاس و سوء استفاده وو احتکار. خسته ام.خیلی خسته ام.دلم کمی ارامش میخواهد....
ادامه مطلب
جای دوستان خالی دیشب عروس جان سالاد خیار و گوجه فرنگی و کاهو درست کرده بود با چند برش فیله گریل شده و چند قاشق لوبیا قرمز پخته و کمی نان جو تست شده.مقداری سرکه بالزامیک و روغن زیتون هم خودم اضافه کردم.ناهار ظهر هم عدس پلو بود با کشمش.هفتهای یک یا دو روز خانمی برای کمک در کارهای منزل به خانه ما میاید.غذا هم میپزد.برایش با جزییات مینویسم که چه غذایی و چطور بپ...
ادامه مطلب
از خواب که بیدار شد'افتاب دست و پایش را از اطاق جمع کرده و داشت از پنجره بیرون میرفت.بالشت زیر سرش از عرق خیس شده بود.بلند شد و از یخچال بطری اب برداشت و لیوان اب را تا ته سر کشید.ابی به صورتش زد و دکمه کامپیوتر را فشار داد.همینکه صفحه کامپیوتر باز شد چراغ چشمک زن مسنجر را دید.برادرش مهدی تماس میگرفت.مهشید با خودش فکر کرد امروز زودتر تماس گرفته.مهشید چند ماهی بود که تا اماده شدن اپارتمانشان'در خانه پدر زندگی میکر.مهدی هم که مدتها بود همسر و فرزندانش در کشور دیگری زندگی میکردند'به تنهایی در شهری دیگر زندگی میکرد.شهری که نوشین و زهره 'دو خواهر دیگرشان هم در انجا زندگی میکردند. مهشید روی شروع ...
ادامه مطلب
سالهایی که شاغل بودیم'در سا عت ناهار'همکاران که اکثرا هم از خانمها بودند'از وضع زندگیشان حرف میزدند.درد دل میکردند'مشورت میگرفتند و گاه مقایسه میکردند.هر کس لباس نویی میخرید'دیگران خبردار میشدند.اگر لباس اداری بود که در اداره پوشیده میشد و بقیه میدیدند.لباسهای ساده را هم گاه بهم نشان میدادند.از اینکه برای فرزندانشان چه خریده اند'همسرشان چه خریدی داشته یا حتی خریدهای مادر شوهر و خواهر شوهر و خواهر هم صحبت میکردند.اکثرا در سال دو سه دست مانتو شلوار و دو کیف و کفش برای اداره میخریدند. از نحوه مدیریت خانه همدیگر هم کم و بیش خبر داشتند.میدانستند که خانم میم. اهل خرید خانه نیست.خانم دال خریدهایش را ...
ادامه مطلب
امده بودم بگویم حالم خوب است'اما تو باور نکن.یکی میگفت وقتی هوای دل ادم بارانیست'دلش شانه های مادرش را میخواهد.شانه های مادر هیچوقت برای گریه های من نبود.خیلی زحمت میکشید 'همه چیز همیشه اماده بود'جز اغوشش.دنیا هم برای من این روزها همین شده.لقمه نانی و سقفی هست'اما اغوش دنیا ترا پس میزند.روزگاری مثل ...
ادامه مطلب